رفتی اما چه بگوییم هیهاتتو ندانی که من آنروز غروبزیر آن دره آرام و عبوسبه چه حالی بودم !بی تو با حسرت و حرمان و سرشتخلوتی داشتم آنجا که مپرسکاش می دانستیبی تو بر من چه گذشت
چه خوش است حال مرغي كه قفس نديده باشد
چه نكوترانكه مرغي زقفس پريده باشد
پروبال ما بريدندو درقفس گشودند
به شقايق سوگند که تو بر خواهي گشت
من به اين معجزه ايمان دارم
منتظر بايد بود تا زمستان برود غنچه ها گل بکنند
قاصدک حرف دلم را تو فقط میدانی
نامه عاشقیم را تو فقط می خوانی
قاصدک زین لحظه هیچ کس با من نیست
همه رفتند تو چرا میمانی
بسم الله الرحمن الرحيم
ميــان بيــم و اميــد مِه ســحر گاهــــــــــي
افــق تــو را پرســيد از كبوتــر چاهـي
هنــوز چشــمه آن چشـم هـا نفـــس دارد ؟
هنــوز سـاكن رودنـد آن دوتـا ماهـي ؟
كسـي چـه ميدانـد زيـر لـــــب چـه مي گويي
كسـي چه مي داند از خدا چه مي خواهي
گريســـتي ماهيـــت بـــه ماه بخشـــــــيدي
هـواي اشـك بـه رگهـاي چـاه بخشـيدي
گريســـتي و تـــن ســـرد آب تــــــــاول زد
جهـان بـه قـدر هـزاران حبـاب تـاول زد
هـــزار قلــه شــرمنده از زميــن روئيـــــــد
هــزار كوه سـر افكنـده از زميـن روييـد
تـو گريـه مي كني و سرد مي شود خـــــورشيد
تو غصه داري... شبگرد مي شود خورشيد
تـو غصـه داري و در قـرن هـاي بي بركت
دل اهالــي ايــن قصـه مانـده از حـركت
زميــن ما از دريـــــا و آســمان خالــي اسـت
زمانــه ما از هسـتي جهـان خالـي اسـت
بـگو قيـامت باشـد ... بــگو عـذاب شـويم ...
مگر كمي از شــرم غــم تــو آب شــويم
تـــو معنــي آبــــــــي در جهـــان دور از آب
زميـن سبزي هستي كه ديده ام در خواب
دوباره حُرمِ نفس ها به سمت تو جاري است
شـتاب رود قدمهـا بـه سـوي تـو راهـي
اُفـُق ، به خانه خورشيد مي رسد ... هرچند
هنـوز گيج اند در خواب آن دو تا ماهي
شـنيده مي شـودازسـمت چـاه ونخلستانصــداي كفتــرهـا در مِه سـحر گاهـي
تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــارك امام رضا (ع)
شعر از>>>>>>
All Rights Reserved 2008-2009 © by www.omidjj.blogfa.com